Untitled Document

کتابخانه بانو امین(ره)

تغییر اندازه فونت

A+ | A- | Reset
كهف: آيات 47 تا 110 ساخت PDF چاپ ارسال به دوست


مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 41

 [سوره الكهف (18): آيات 47 تا 54]

وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً (47) وَ عُرِضُوا عَلى‏ رَبِّكَ صَفًّا لَقَدْ جِئْتُمُونا كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَكُمْ مَوْعِداً (48) وَ وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلاَّ أَحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً (49) وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِي وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلاً (50) ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً (51)

وَ يَوْمَ يَقُولُ نادُوا شُرَكائِيَ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُمْ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً (52) وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها وَ لَمْ يَجِدُوا عَنْها مَصْرِفاً (53) وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْ‏ءٍ جَدَلاً (54)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 42

 (ترجمه)

و ياد كن روزى كه ما كوه‏ها را سير ميدهيم و زمين را صاف و ظاهر مى‏بينى و همه را در محشر ميآوريم و يكى از آنها را باقى نميگذاريم (47)

و در حساب پروردگار تو همگى عرضه ميشوند در حالى كه صف‏زدگانند و بآنها گفته ميشود حقيقة بازآمديد بر ما همان طورى كه اول شما را آفريديم بلكه شما گمان كرديد هرگز وعده‏گاهى براى شما قرار نميدهيم (48)

و كتاب اعمال خلايق گذارده ميشود و تو مى‏بينى چگونه گناهكاران از آنچه (در نامه عملشانست) ترسناكند و ميگويند اى واى بر ما اين چگونه كتابى است كه كوچك و بزرگى نيست مگر اينكه شماره شده و آنچه را كه عمل كرده‏اند نزدشان حاضر مى‏بينند پروردگار تو باحدى ستم نميكند (49)

و ياد كن وقتى را كه ما بملائكه گفتيم بآدم سجده كنيد تماما سجده كردند مگر ابليس كه از جنس جن بود و از مخالفت امر پروردگارش فاسق گرديد آيا شما كافرين شيطان و ذريه او را بجز من دوستان خود ميگيريد در حالى كه او دشمن شما است و ستمكاران (كه بجاى دوست گرفتن خدا شياطين را دوست خود گرفتند) بد مبادله‏اى نمودند (50)

ما شياطين را نه در موقع آفرينش آسمانها و زمين و نه وقت خلقت نفسهاى آنها حاضر نگردانيديم و من فراگيرنده گمراه كنندگان و مدد و كمك گيرنده آنها نيستم (51)

ياد كن روزى را كه خدا ميگويد (اى مشركين) صدا زنيد آن كسانى را كه گمان كرديد شركاء منند پس آنها را ميخوانند و اجابت آنها را نميكنند و بين مشركين و بت‏هايشان جاى هلاكتى قرار ميدهيم (52)

و گنهكاران آتش را مى‏بينند پس يقين كنند كه در آن واقع ميگردند و از آن فرارگاهى ندارند (53)

و ما در اين قرآن هر گونه مثالى براى انسان آورديم (لكن) انسان بيشتر از هر چيزى با سخن حق جدال و خصومت ميكند (54).

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 43

 «توضيح آيات»

وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً (يوم) مفعول فعل مقدّر است يعنى ياد كن روزى را كه كوه‏ها را از مستقرّ و جايگاه خود ميكنيم و آنها را حركت ميدهيم.

راجع بموقع بروز قيامت و كنده شدن كوه‏ها و متفرّق گرديدن آنها در هوا آياتى در قرآن يادآورى شده قوله تعالى در سوره واقعه آيه 3 إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا در سوره قارعه آيه 5 وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ در سوره نبأ آيه 20 وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً از اين آيات ميتوان استفاده نمود كه پس از مندك و منحلّ گرديدن كوه‏ها و عالم دنيا همين زمين ما صاف و كشيده و هموار ميگردد و از حالت كنونى تغيير مينمايد و تبديل ميگردد به ارض قيامت قوله تعالى يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ سوره ابراهيم آيه 49، و كوه‏ها پس از پراكندگى با زمين صاف ميگردد بطورى كه ديگر پستى و بلندى و اعوجاجى در آن نمودار نيست و بقدرى زمين پهن ميگردد كه تمامى مردگان از افراد بشر در آن جاى گيرند.

وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً و تمام مردم از مؤمن و كافر و سعيد و شقّى را محشور ميگردانيم و در همان زمين صاف و هموار همه را جمع مينمائيم قوله تعالى (يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْعِ و احدى از آنها را يعنى از افراد بشر را باقى نميگذاريم كه محشور نگردد.

در تفسير مجمع البيان بيانى دارد كه براى ايضاح مختصرى از آن را ترجمه مينمايم. يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ بقولى متعلق بما قبل است و تقدير او اين است كه (و الباقيات الصالحات خير ثوابا) و بقولى ان ابتداء كلام است و در تقدير است (اذكر يوم نسير الجبال) يعنى ياد كن روز قيامت را، و سير دادن كوه‏ها
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 44

 و كندن آنها است از محل خود خداى تعالى آنها را در آن روز از محلّش ميكند و آنها را (هباء منثورا) ميگرداند، و بقولى كوه‏ها را در زمين مثل ابر در آسمان پهن ميگرداند (كثيبا مهيلا) چنانچه فرموده يَوْمَ تَرْجُفُ الْأَرْضُ وَ الْجِبالُ الخ پس از آن ميگرداند آنها را مثل پشم زده شده چنانچه فرموده وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ پس از آن ميگرداند كوه‏ها را هَباءً مُنْبَثًّا چنان كه فرموده فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا پس از آن ميگرداند آنها را مثل سراب چنان كه فرموده وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً يعنى ظاهرة، در زمين چيزى از كوه يا بناء يا درخت نمودار نيست كه آن را از چشمهاى مردم بپوشاند، و عطاء گفته يعنى تو مى‏بينى باطن زمين را ظاهر كه آنچه بر پشت زمين و در باطن آن بوده ظاهر ميگردد و در معنى باطن زمين را ظاهر مى‏بينى وَ حَشَرْناهُمْ يعنى آنها را از قبرهايشان مبعوث ميگردانيم و در موقف حساب جمعشان ميكنيم (فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً) ما وا نميگذاريم احدى از آنها را مگر اينكه او را محشور ميگردانيم عُرِضُوا عَلى‏ رَبِّكَ صَفًّا

 يعنى محشورين در آن وقت همه بر خدا عرضه داده ميشوند (صفّا) يعنى كل زمرة و امّة صف كشيده ميشوند، و بقولى عرضه ميگردند صفى بعد از صفى مثل صفهايى كه در نماز جماعت بسته ميگردد، و بقولى همه در يك صف مى‏ايستند بطورى كه بعضى از بعض ديگر پوشيده نميشوند.

 (پايان)قَدْ جِئْتُمُونا كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَكُمْ مَوْعِداً

 موقعى كه افراد بشر در صحراى محشر همگى جمع ميگردند در حالى ميباشند كه برهنه‏اند نه لباس دارند و نه چيزى از تجمّلات دنيا با آنها است مثل همان موقعى كه از مادر متولد گرديدند آن وقت خطاب سخت‏آميز بمنكرين معاد ميرسد كه شمايى كه گمان ميكرديد هرگز وعده‏گاهى نيست امروز نزد ما آمديد در حالى كه عاجز و بيچاره و مضطرّيد همان طورى كه در اول خلقت ضعيف و محتاج                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 45

 و مالك چيزى نبوديد امروز نيز در تحت حكم ما واقعيد.

وَ وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها پس از آنكه تمام افراد بشر در آن روز موعود با هم در صعيد واحد جمع مى‏گردند در آن وقت كار بشر باتمام رسيده و هر كمالى كه بالقوّه در او موجود بود بفعليت ميرسد و ديگر حالت منتظره‏اى در او باقى نمى‏ماند اين است كه آنچه را در مدّت عمر دنيوى خود عمل نموده و آنچه را كه از محسنات اخلاقى يا از اوصاف نكوهيده در خود اندوخته گردانيده با نتيجه و آثارى كه بر آنها مترتب گرديده در نظر او يك دفعه حاضر ميگردد حتى نظرى كه نموده يا سخنى كه از دهنش خارج شده يا آنچه در ذهنش و دلش پنهان گردانيده تماما بيك صورت وحدانى در نظر او جلوه‏گر است.

آرى ما كوته‏نظران گمان ميكنيم كه آنچه ميكنيم همان طورى كه از نظر ما محو گرديده و از آن اثرى پديدار نيست و در بوته فراموشى سپرده‏ايم در جهان هستى نيز اثرى از آن پديدار نخواهد بود، ديگر ندانسته‏ايم كه اين گمان فاسدى است و ما در اشتباهيم گويا فراموش نموده‏ايم قوله تعالى را كه فرموده در سوره ق آيه 4 در جواب مشركين كه ميگفتند ما پس از آنكه مرديم و خاك گرديديم چگونه عود ميكنيم قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ وَ عِنْدَنا كِتابٌ حَفِيظٌ در جلد ششم اين تفسير تا اندازه‏اى اين آيه را توضيح داديم تكرار نشود.

اينجا همين قدر اجمالا مى‏گوييم بايد دانست كه اين سعه عالم هستى و اين كاخ مجلل جهانى كه در آن نشو و نماء مينمائيم يك پرتوى است كه از فيض منبسط و رحمت واسعه الهى نمودار گرديده و تمام اجزاء آن مثل حلقه‏هاى زنجير يا مثل تار و پود يك پارچه مرتبط بهم و يك وحدت تشكيل ميدهند و حدقه چشم عقل و دل ما بقدرى كوچك است كه اشياء را همان طورى كه در سعه عالم قضاء و لوح محفوظ و در احاطه علم حق تعالى با هم موجودند توانايى ديدن‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 46
آن را نداريم و ما در اين عالم وسيع مانند مورچه‏اى مى‏مانيم كه روى صفحه نوشته‏اى گذر ميكند حدقه چشم او تاب ديدن كلمات و جملات آن را ندارد شايد در گذرگاهش گاهى بسفيدى برسد و سفيد بيند و گاهى بسياهى برسد و گمان كند آنچه بتدريج از سفيدى و سياهى كاغذ مى‏بيند شيئا فشيئا احداث ميگردد زيرا كه همه را با هم نميتواند بنگرد و نظر جمعى بآن بنمايد و از آن معانى دريابد.

خلاصه آنكه انسان از اول پيدايش آن تا روز حشر خلايق هميشه بدست مربّى ازل در راه كمال و سعادت و يا در طريق خذلان و شقاوت قدم ميزند و على الدوام از قوّه بفعل ميآيد و روز قيامت روزى است كه كار او و مدّت مسافرتش بپايان رسيده و ديگر محلّى براى استكمال او باقى نمانده است آن وقت چون بكمال لائق بخود نائل گرديد پرده از پيش چشم او برداشته ميشود و قدرت ديدن دفتر آمال و جهاتى كه از آن گذشته و فعلا زير پاى او است و او در جهان ما فوق قرار گرفته و در محكمه عدل الهى بايستى گذارش حال و دفتر سفرنامه خود را نزد حاكم عادل ارائه دهد آن وقت خود را مى‏بيند كه در عالمى است ما فوق تمام عوالمى كه از آن گذشته.

اى انسان عاقل آن وقت كه البته آمدنى است در نظر خود مجسّم بنما و چنين فرض نما كه الان وقت آن رسيده و تمام گفتار و كردار ما را در لوح بسيار روشن و واضحى كه لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها ثبت گرديده و باز نموده‏اند و پيش ما ميگذارند و بما ميگويند بخوان كتاب خود را، ببين آدم گنهكار وقتى چشمش بكتب اعمال و سجل احوالش افتاد چه حالى بوى دست ميدهد، اينست كه از روى ترس و حيرت و تعجّب ميگويد اى واى بر من اين چه كتابى است كه هيچ كوچك و بزرگى نيست مگر اينكه در آن ثبت گرديده آن وقت بعلم حضورى تمام اعمال و افعال او از بد و خوب در آن كتابى كه بدست كرام الكاتبين نوشته شده ثبت مى‏بيند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 47

 وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً اين آيه خبر ميدهد كه در وقت ظهور قيامت چنان براى انسان اعمال و كردار و صفات و اخلاقيات خود واضح و هويدا ميگردد كه گويا خود را فعلا عامل اعمال خود مى‏نگرد و خود را مشغول بآن مى‏بيند.

وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً اشاره به اينكه گنهكارى كه مبتلا بعذاب ميگردد گمان نكند كه پروردگار تو باو ستم نموده ظلم و ستم در ساحت كبريايى حق تعالى روا نيست انسان در روز موعود و آن وقتى است كه در ما فوق اين عالم دنيا قرار گرفته پرده از پيش چشمش برداشته ميشود و ميفهمد و تصديق خواهد نمود كه آتش برافروخته جهنم را خودش در دنيا بدست خود تهيه نموده بود و خداى تعالى روى ميزان عدل كه هر چيزى را بجاى خود قرار ميدهد براى او آماده نموده اين است كه آدم گنهكار بايستى در آتش نيران گداخته گردد تا جرم گناهش پاك گردد و شايد اگر قابل باشد رحمت الهى و شفاعت شفعاء شامل حالش گردد و بدار كرامت الهى نائل گردد

          چون كه بد كردى ز بد ايمن مباش             چون كه تخم است و بروياند خداش‏

 وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ ظاهرا آيه استيناف از آيات بالا است كه متكبّرين مجالست با فقراى مؤمنين را عار ميدانستند و برسول اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلّم ايراد ميگرفتند و حضرتش مأمور گرديد با فقراء مجالست نمايد و آنها را از خود نراند، در اين آيه براى تنبّه آنها حكايت ابليس و مخالفتش از امر حق تعالى را بپيمبرش تذكر ميدهد كه وقتى بملائكه گفتيم به آدم سجده كنند همه سجده كردند مگر ابليس.

كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ اين آيه تصريح مينمايد كه ابليس از جن بود نه از جنس ملائكه، بفاء سببيت عصيان و فسق ابليس را متفرع نموده بر اينكه او از جن بود يعنى چون از جنس جن بود پروردگارش را مخالفت نمود، از اينجا معلوم ميشود كه ابليس                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 48

 از جنس جن بود نه از جنس ملائكه، ملائكه نه مخالفت ميكنند نه فاسق ميگردند أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِي وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ همزه (أ فتتّخذونه) براى انكار و تعجب آمده كه خداى رحمن از روى تعجب و انكار ببشر تذكر داده كه چگونه شما او را كه هم فاسق است و هم چنان كه در جاى ديگر گفته دشمن بنى آدم است و در اينجا نيز خاطرنشان ميكند كه دشمن شما است پس چگونه او و ذريّه‏اش را غير از خداى رحمن دوست خود ميگيريد.

بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا اعتراض بكسانى است كه مطيع شياطين گرديده و بجاى اطاعت پروردگارشان راه شيطانى را پيش گرفته‏اند و اطاعت او را بدل از اطاعت خداى تعالى قرار داده‏اند اين است كه آيه بآنها تذكر ميدهد كه اطاعت خدا را تبديل باطاعت شيطان نمودن بد تبديلى است.

ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً شايد در اين آيه خواهد بكسانى كه گمان ميكنند كه شياطين علم بغيب دارند و از اوضاع عالم و آنچه واقع ميگردد مطلعند بفهماند كه گمانشان فاسد است چنين نيست كه پنداشته‏اند زيرا كه آنان در موقع آفرينش اوضاع آسمانها نبودند كه از خصوصيات و آنچه متفرع بر آنها است مطلع گردند و نيز عالم بخلقت خودشان نيز نميباشند با اين حال چگونه ممكن است بآنچه در غيب آسمانها و زمين است و چگونگى آثارى كه از آنها ناشى ميگردد اطلاع پيدا نمايند و نيستم من گمراه كنندگان يعنى شياطين را معين و كمك خود بگيرم يعنى در خلقت آسمان و زمين و ساير چيزها احتياج بمعين ندارم.

و بقولى ضمير (اشهدتهم) راجع بمشركين عرب است كه موقع آفرينش آسمانها و زمين آنها را حاضر نكردم و نيز در وقت آفرينش خودشان بعضى را
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 49

 حاضر نكردم كه خلقت ديگرى را ببيند پس از كجا دانستند كه ملائكه دختران خدا ميباشند. (منهج) وَ يَوْمَ يَقُولُ نادُوا شُرَكائِيَ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُمْ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً اى محمد (ص) ياد كن روزى را كه ملائكه يا حق تعالى بآنها ندا ميكند كه بخوانيد كسانى را كه بگمان خود شريك من قرار داديد و مشركين آنان را ميخوانند و آنها اجابت نميكنند، و قرار داديم بين مشركين و معبودان آنها جاى هلاكت يعنى آنها و معبودان آنها از شياطين و بتهايى كه پرستش مينمودند همگى با هم در مورد عذاب و سختى واقع ميگردند.

وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها وَ لَمْ يَجِدُوا عَنْها مَصْرِفاً در مقام بيان حال گنهكاران برآمده كه شايد مقصود مشركين باشند زيرا كه آيه بالا راجع بآنها است كه وقتى مشركين از مسافت بسيار دور آتش را ببينند يقين كنند و گويا معاينه نمايند كه در آن واقع گرديده‏اند زيرا كه در عالم قيامت بعد زمانى و مكانى تحقّق ندارد اين است كه ديدن آتش و وقوعشان در آن يكى است آن وقت از آتش فرارگاهى و نجاتى براى خود نميابند.

وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِنْ كُلِّ مَثَلٍ وَ كانَ الْإِنْسانُ أَكْثَرَ شَيْ‏ءٍ جَدَلًا خداى تعالى از راه فضل و كرم و امتنان ببشر خاطر نشان ميكند كه در اين قرآن از هر گونه مثلى و از هر گونه داستانى كه از او متنبه گردد و بخود آيد و عقل خود را بكار اندازد آورديم و نيز از اوضاع قيامت و از حال سعداء و نيكوكاران و پاداش اعمال نيك آنها شمّه‏اى و از حال كفار و سيه بختان نيز اندازه‏اى كافى بيان نموديم، خلاصه آنچه باعث سعادت و شقاوت بشر ميشود بنيكوتر وجهى و جامع‏ترين بيانى بآنها تذكر داديم لكن آدمى از تمام موجودات جدل كننده‏تر است. ابن عباس گفته كه مراد از انسان (نضر بن حارث) است. و كلبى گفته كه مراد (ابى بن خلف) است. و زجّاج گفته كه مراد مطلق كافر است بدليل قوله تعالى در آيه بعد از اين وَ يُجادِلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالْباطِلِ الخ. مجمع البيان‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 50

 [سوره الكهف (18): آيات 55 تا 64]

وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏ وَ يَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ إِلاَّ أَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلاً (55) وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلاَّ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ يُجادِلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ ما أُنْذِرُوا هُزُواً (56) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآياتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَ نَسِيَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ إِنَّا جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى‏ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً (57) وَ رَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ يُؤاخِذُهُمْ بِما كَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ يَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلاً (58) وَ تِلْكَ الْقُرى‏ أَهْلَكْناهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِداً (59)

وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً (60) فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما نَسِيا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً (61) فَلَمَّا جاوَزا قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً (62) قالَ أَ رَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِيهُ إِلاَّ الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ وَ اتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَباً (63) قالَ ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلى‏ آثارِهِما قَصَصاً (64)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 51
 (ترجمه)

و باز نداشت مردم را از اينكه ايمان آرند وقتى كه اسباب هدايت (يعنى قرآن و پيغمبر) بر آنها آمد و منع ننمود كه از پروردگارشان آمرزش بطلبند مگر اينكه (مستحق گردند) كه براى آنها بيايد سنّت خدا در باره اولين (يعنى عقوبت پيشينيان) يا اينكه با عذاب رو برو شوند (55)

و ما رسولان را نفرستاديم مگر اينكه مژده دهندگان (برحمت) و تهديد كننده‏گان از عذاب بودند و كافرين بسخنان باطل ميخواهند حق را از مقرّ خود زائل گردانند و آيات ما و آنچه را كه براى اندرزشان آمد بلهو گرفتند (56)

و كى است ظالم‏تر از آن كسى كه اندرز داده شود بآيات خدا پس از آن اعراض نمايد و عاقبت اعمالى را كه پيش فرستاده فراموش كند (و چون چنين بودند) ما بر دلهاى آنها پوششها انداختيم از اينكه آن را بفهمند و در گوشهاى آنان سنگينى قرار داديم اين است كه وقتى آنها را براى هدايت ميخوانى هرگز و ابدا هدايت نميگردند (57)

و پروردگار تو آمرزنده و صاحب رحمت است اگر آنها را بآنچه ميكنند (خواهد) مؤاخذه كند عذاب را جلو مى‏اندازد لكن براى عذاب وقت معيّنى است كه هرگز بجز خدا نمييابند پناهى و گريزگاهى (58)

و اهل آنها دهها (كه حكايت آن را براى تو گفته‏ايم) چون ستم كردند آنها را هلاك گردانيديم و قرار داديم براى جايگاه هلاكت وعده‏گاهى معلوم (59)

و ياد كن وقتى را كه موسى برفيقش يوشع گفت هميشه خواهم رفت تا بمحل جمع دو دريا برسم يا ميروم هشتاد سال (60)

وقتى آن دو نفر بمجمع البحرين رسيدند (آن ماهى كه براى غذاى خود تهيه نموده بودند) فراموش كردند و ماهى راه خود را در دريا گرفت و رفت (61)

چون از مجمع البحرين گذشتند موسى بجوانمردش گفت غذاى ما را بياور ما از اين سفر رنج برديم (62)

يوشع گفت آيا ميدانى كه ما وقتى در آن سنگ منزل گرفتيم آن وقت من ماهى را فراموش كردم و مرا بفراموشى نينداخت مگر شيطان كه مرا مشغول ساخت (و نگذارد كه بتو بگويم) و ماهى در دريا راه عجيبى را گرفت كه هر جا ميرفت راه فراخى پديد ميگرديد (و زمين                      
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 52

 دريا خشك ميشد (63)

موسى گفت آنجا همان است كه ما در طلب آنيم پس از آن راهى كه آمده بودند برگشتند و در اثر قدمهاى خود جستجوى نمودند (64).

توضيح آيات‏

وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏ وَ يَسْتَغْفِرُوا رَبَّهُمْ اين آيه خبر ميدهد كه چيزى مانع كافرين نگرديد از ايمانشان و طلب آمرزش نمودن آنان از پروردگارشان پس از آنكه اسباب هدايت از كتابهاى آسمانى و هدايت پيمبران براى آنها آمد و حجت بر آنها تمام گرديد و ديگر عذرى بر آنها باقى نماند.

إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ اشاره به اينكه گويا اين امّت نيز بفطرت خبيثشان نمى‏طلبند مگر همين سنّة جارية در امم گذشتگان را كه آن عذاب استيصال باشد، چنانچه امم گذشته مثل قوم عاد و ثمود و فرعونيان پس از آنكه پيمبران با آيات و حجّتهاى روشن آمدند و هدايت آنها سودمند نگرديد مستحق عذاب گرديدند، اين امّت نيز عملشان همان عذابها را ايجاب مينمايد و لو اينكه مشعر بآن نباشند.

أَوْ يَأْتِيَهُمُ الْعَذابُ قُبُلًا (او) عطف داده جمله را بما قبل يعنى يا اينكه عذاب مقابل آنها بيايد و آنها را يك دفعه فرا گيرد كه در آن وقت ايمان ديگر فائده‏بخش نخواهد گرديد وَ ما نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ در بسيارى از آيات براى تسلّى دل رسولش از امم گذشتگان خبر ميدهد و گويا باو تذكّر ميدهد كه ما رسول و پيمبرى نفرستاديم مگر براى اينكه مردم را مژده و بشارت دهند بكراماتى كه در اثر ايمان و عمل شايسته نصيب آنها ميگردد و آنان را بترسانند از عذاب سخت كه در اثر كفر و تكذيب و اعمال ناشايسته                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 53

 دامن‏گير آنها خواهد گرديد.

وَ يُجادِلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالْباطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ ما أُنْذِرُوا هُزُواً (ليدحضوا) (دحض) بمعنى باطل و (ادحاض) بمعنى ابطال است (الهزؤ) استهزاء و مصدر و بمعنى اسم مفعول است يعنى و مناظره ميكنند كفار بامر باطل براى اينكه باطل كنند حق را و ميگيرند قرآن و قيامت را بمسخرگى.

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآياتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَ نَسِيَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ و كى است ستمكار و ظالم‏تر از كسى كه تذكّر داده شود بآيات پروردگارش و پس از شنيدن و فهميدن از آن اعراض نمايد و اعمال ناشايسته‏اى را كه قبلا نموده بگمان اينكه اثرى بر آنها مترتب نخواهد شد فراموش نمايد.

إِنَّا جَعَلْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى‏ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً (أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ) دو طور معنى شده: بقولى ما بر قلبهاى آنها پوشش قرار داديم براى اينكه كراهت داشتيم از اينكه دريابند آن را. و بقول ديگر ما بر قلبهاى آنها پوشش قرار داديم براى آنكه در نيابند آن را. و بنا بر معنى اول كلمه مضاف در تقدير است يعنى كراهت از اينكه دريابند آن را. و بنا بر معنى دوم (لام) جارّه و (لاء) نافيه در تقدير است كه ميشود (لان لا يفقهوه) و تذكير ضمير و افراد آن تا اينكه آن را نفهمند، و نيز در گوشهاى آنها سنگينى قرار داديم تا نشنوند آيات خدا را، و بيان اين آيه همان بيان در آيه خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ تا آخر است كه گذشت.

و البته اين آيات منصرف بآن جايى است كه كفار و معاندين دانسته و فهميده و پس از اتمام حجت انكار ميكنند و اعمال خود آنها است كه تاريكى قلب و سنگينى گوش و كورى باطنى آنان را ايجاب مينمايد نه اينكه ابتداء آنها اين طور آفريده شده باشند، و چون آنان بدست خود خود را از قابليت هدايت                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 54

 انداختند اينست كه هيچ وقت هدايت نخواهند گرديد.

وَ رَبُّكَ الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَةِ لَوْ يُؤاخِذُهُمْ بِما كَسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذابَ بَلْ لَهُمْ مَوْعِدٌ لَنْ يَجِدُوا مِنْ دُونِهِ مَوْئِلًا برسولش خبر ميدهد و دو نام بزرگ پروردگارش كه (غفور و رحيم) است بوى تذكر ميدهد و باو اعلان ميكند كه اين دو صفت مغفرت و رحمت سبب تأخير عذاب كافرين گرديده يعنى اگر نبود مغفرت و رحمت پروردگار تو در همين عالم و در حيات دنيا براى كافرين بازاء اعمال نكوهيده‏شان و گفتار ركيكشان عذاب ميفرستادم و آنها را مهلت نميدادم لكن از روى حكمت و كرم عذاب آنان را عقب انداخته‏ام تا آنچه در باطن آنها از اوصاف رذيله پنهان گرديده نمايان گردد اين است كه موعد معينى براى مجازات آنها مهيّا نموديم.

وَ تِلْكَ الْقُرى‏ أَهْلَكْناهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنا لِمَهْلِكِهِمْ مَوْعِداً با اينكه در آيه بالا خبر ميدهد كه ما از روى مغفرت و رحمت در عذاب كافرين عجله نميكنيم بلكه براى پاداش اعمال آنها وقتى و موعد معينى قرار داده‏ايم كه ظاهرا موعد معين قيامت و عذاب جهنمى است.

در اين آيه اشاره دارد بآن كفارى كه قبلا برسولش خبر داده مثل قوم عاد و ثمود و امم ديگر كه در همين عالم آنها را بعذاب استيصالى هلاك گردانيديم و علت تعجيل عذاب آنان را ظلم و ستم معرفى نموده، و از اينجا ميتوان استفاده نمود كه از كفار و مشركين آنهايى كه بپيمبران ستم ننمودند جز عدم قبول ايمان خداى تعالى از روى كرم بآنها مهلت ميدهد كه شايد متنبّه گردند لكن آن قسمتى از كفار كه به پيمبران و مؤمنين ستم نمودند و اميدى براى هدايت آنها باقى نمانده ديگر مهلتى براى آنها نيست بلكه بزودى از آنها در وقت معين انتقام ميكشد مثل امم پيمبران پيشينيان كه در همين عالم مبتلا بعذاب گرديدند و بنياد حياتشان زير و زبر گرديد تا اينكه عبرت ديگران گردند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 55

 توضيح حكايت حضرت موسى و خضر عليهما السلام چنانچه مفسرين گفته‏اند موسى عليه السّلام از خداوند سؤال كرد الهى از بندگان خود كه را دوست‏تر دارى خداى تعالى فرمود آنكه مرا بيشتر ياد كند و فراموش ننمايد، موسى (ع) گفت كدام بنده است كه تابع تو شده و عمل كننده احكام تو باشد، خداى تعالى فرمود شخصى كه سخن حق گويد و بحق و عدالت حكم كند و تابع خواهش نفس نباشد، موسى گفت بار خدايا از بندگان تو عالمتر كيست فرمود شخصى كه هميشه دنبال علم ميگردد تا بلكه كلمه‏اى از علم مردمان بر معلومات خود بيفزايد.

موسى گفت الهى از بندگان خود شخص عالم‏تر از مرا بمن نشان بده بلكه از او مقدارى تحصيل علم كنم، خداى تعالى فرمود بنده عالمتر از تو خضر است، موسى گفت خداى من او را از كجا بيابم خطاب رسيد كه در محل تلاقى (بحر سفيد و بحر محيط) نزديك صخره او را پيدا ميكنى و فرمود هر جا كه ماهى را فراموش كرديد (خضر) آنجا خواهد بود.

موسى عليه السّلام تدارك سفر ديد و شاگرد خود را بمصاحبت برداشته تدارك سفر ديد و براه افتاد چنانچه خداوند تعالى ضمن آيات خبر ميدهد.

و مقصود از ذكر احوال موسى و خضر در ضمن آيات كريمه بيان شرافت و اهميّت علم ميباشد تا مردم بدانند شخصى مانند موسى كه كليم اللَّه بوده در طلب علم قطع بيابانها كرد. و تحمّل زحمت و مشقّت مسافرت نموده تا كلمه‏اى بر معلومات خود بيفزايد. از نكات مندرج در قصص قرآن نبايد غفلت نمود، بعضى از اهل تفسير بسبب مقام و مرتبه موسى عليه السّلام راضى نشدند كه صاحب اين حكايت موسى بن عمران باشد بلكه آن را بموسى پسر ميشا از اولاد يوسف (ع) كه نبوّت او معلوم نيست نسبت داده‏اند ولى از آيه كريمه كه خداوند در سوره يوسف فرموده وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ عالم‏تر از عالمى هميشه هست غافل شده‏اند و نسبت حكايت را بموسى بن عمران تعجب ميكنند.

 (تفسير مير محمد كريم)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 56
وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً (فتى) يوشع بن نون بود و او را خدا فتى ناميد براى اينكه شاگرد و ملازم و تابع موسى گرديده بود كه از او علم اخذ نمايد و (لا ابرح) بمعنى (لا ازال) است و خبرش محذوف است زيرا كه در سفر بود، يعنى موسى عليه السّلام بشاگرد و مصاحب خود گفت هميشه سير ميكنم تا اينكه برسم (بمجمع البحرين) و آن مكانى بود كه خداى تعالى بموسى وعده داده بود كه در آنجا خضر (ع) را ملاقات ميكند و آنجا محلّ تلاقى دو درياى فارس و روم بود، بحر روم در طرف مغرب و بحر فارس در طرف مشرق واقع گرديده (أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً) حقب هشتاد يا هفتاد سال است يعنى سير ميكنم و لو آنكه هشتاد سال در سفر باشم تا وقتى كه خضر را ملاقات نمايم.

فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما نَسِيا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً موسى (ع) و يوشع با چند نانى و ماهى بريان كرده‏اى در راه روان شدند تا اينكه رسيدند بجايى كه محلّ جمع دو دريا و (مجمع البحرين) بود، آنجا بر صخره‏اى كه در كنار دريا بود نشستند موسى را خواب گرفت و يوشع وضوء گرفت قطره‏اى از آب وضوى او بماهى بريان كرده چكيد ماهى زنده شد و راه دريا را پيش گرفت و در راه او دريا خشك ميشد، يوشع متحيّر شد و موسى از خواب بيدار گرديد، يوشع حكايت ماهى را فراموش نمود و موسى نيز فراموش نمود سراغ از ماهى بگيرد.

فَلَمَّا جاوَزا قالَ لِفَتاهُ آتِنا غَداءَنا لَقَدْ لَقِينا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً وقتى موسى با يوشع از مجمع البحرين گذشتند و خضر را ملاقات ننمودند موسى عليه السّلام بيوشع گفت غذاى ما را بياور ما از اين سفر بسيار زجر كشيديم و بمراد نرسيديم.
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 57

 قالَ أَ رَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ وَ اتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَباً آن وقت يوشع حكايت ماهى را بياد آورد و گفت آيا ميدانى آن وقتى كه در صخره نشسته بوديم ماهى زنده شد و راه دريا را گرفت و براى عذرخواهى گفت من فراموش نمودم كه حكايت آن را براى تو بگويم و بفراموشى نينداخت مرا مگر شيطان و رفتن ماهى بريان شده بدريا بطور عجيبى مينمود، و گويند عجيب بودن او براى اين بود كه هر جا ميرفت راه باز ميشد و خشك ميگرديد.

قالَ ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلى‏ آثارِهِما قَصَصاً موسى بيوشع گفت اين همان بود كه ما دنبال آن ميرفتيم زيرا كه حق تعالى قبلا بموسى (ع) خبر داده بود كه آنجايى كه ماهى زنده ميگردد و راه دريا را پيش ميگيرد خضر (ع) آنجا خواهد بود آن وقت موسى عليه السّلام با يوشع برگشتند بطرف همان صخره و در اثر ماهى كه راه باز كرده بود در پى خضر روان شدند تا اينكه او را دريافتند.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 58

 [سوره الكهف (18): آيات 65 تا 78]

فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً (65) قالَ لَهُ مُوسى‏ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً (66) قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (67) وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً (68) قالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً (69)

قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْ‏ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً (70) فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً (71) قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (72) قالَ لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً (73) فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً (74)

قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً (75) قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً (76) فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما فَوَجَدا فِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ فَأَقامَهُ قالَ لَوْ شِئْتَ لاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً (77) قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً (78)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 59

 (ترجمه)

 (وقتى موسى (ع) با رفيقش برگشتند) بنده‏اى از بنده‏گان ما را يافتند كه از جانب خودمان باو رحمت عطاء نموده بوديم و هم از جانب خود بوى علم آموختيم (65)

موسى باو گفت آيا من تابع تو بگردم كه از آنچه عالم گرديده‏اى از علوم لدنّى خود بمن بياموزى كه منّتى بر رشد من يعنى اصابة خير باشد (66)

گفت هرگز توانايى و صبر آن را ندارى كه با من باشى (67)

چگونه توانى تحمل نمايى بر چيزى كه بر اسرار آن احاطه ندارى (68)

موسى گفت اگر خدا بخواهد بزودى مى‏يابى مرا كه صبر ميكنم و امر تو را عصيان نميكنم (69)

گفت اگر پيرو من شدى از من چيزى سؤال مكن تا وقتى كه بتو جهت آن كار را خبر دهم (70)

پس از آن موسى با آن (بنده صالح) رفتند و در كشتى نشستند آن عالم كشتى را سوراخ نمود موسى گفت كشتى را سوراخ نمودى براى اينكه اهلش غرق گردند تو بر امر شنيعى اقدام نمودى (71)

آن شخص گفت آيا نگفتم كه تو هرگز نتوانى با من صبر كنى (72)

موسى گفت مرا مؤاخذه مكن بر آنچه فراموش كردم و بر من سخت نگير (73)

پس از پياده شدن از كشتى با هم رفتند تا پسرى را ملاقات نمودند آن شخص پسر را كشت موسى گفت آيا ميكشى نفس پاكيزه‏اى را بغير قصاص حقيقة عمل منكرى نمودى (74)

آن شخص گفت آيا نگفتم تو طاقت ندارى با من باشى (75)

موسى گفت اگر بعد از اين از تو سؤال نمودم ديگر با من مصاحبت منما و در ترك مصاحبت معذورى (76)

پس با هم رفتند تا بدهى رسيدند و از مردمان آن طلب طعام كردند و اباء داشتند كه آنها را طعام دهند و ديدند ديوارى نزديك است خراب گردد آن شخص ديوار را بپا نمود موسى گفت اگر ميخواستى بر اين عمل اجرت ميگرفتى (77)

خضر گفت اينست جدايى بين من و تو و بزودى بتو خبر ميدهم تأويل آنچه را كه قدرت بر صبر بر آن نداشتى (78).

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 60

توضيح آيات‏

فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً پس از آنكه موسى عليه السّلام با رفيقش برگشتند بآن جايى كه ماهى بريان كرده زنده شده بود و راه دريا را باز نموده بود در آنجا خضر عليه السّلام را ملاقات نمودند.

در اين آيه چند فضيلت خضر (ع) را تذكر ميدهد: يكى او را عبد مينامد (عبدنا) كه اضافه بخود نموده و اشاره بمقام بلند عبوديت او است.

دوم- مشمول رحمت الهى گرديده (من عندنا) اينكه اضافه بخود نموده دلالت دارد بر رحمت خاصّ كه شايد نبوت باشد و يا طول عمر بنا بر اينكه خضر هم نبى بوده و هم صاحب عمر طولانى. در منهج گفته بعقيده بعضى هنوز زنده است و راه‏نماى گمشدگان از مؤمنين ميباشد و اين منافى با (لا نبىّ بعدى) نميباشد زيرا كه مقصود حضرت اين است كه شريعت من ناسخ جميع شرايع است و بعد از من هيچ پيمبرى مبعوث نميشود كه مردم را بدين خود دعوت نمايد و خضر عليه السّلام اگر چه بعد از او زنده مانده است لكن شريعت او منسوخ است. (پايان) سوم- (وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً) علمى كه بخضر (ع) عطاء شده بود علم لدنّى بود يعنى بدون اسباب عادى و تعليم و تعلّم از غير ما از جانب خود بوى علم عنايت كرديم و آن علمى بود كه مخصوص بحق تعالى است و بهر كس از انبياء و اولياء كه خواهد عطاء مينمايد. از صادق آل محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت شده كه فرمود نزد خضر علمى بود كه در تورات نبود موسى (ع) گمان ميكرد تمام علوم در تورات مكتوب است.

قالَ لَهُ مُوسى‏ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً وقتى كه موسى (ع) خضر عليه السّلام را ملاقات نمود ادب نگاه داشت و بطور سؤال و پرسش از او اجازه مصاحبت و متابعت با وى را درخواست نمود كه از آن علم لدنّى كه دارد چيزى باو بياموزد و او را ارشاد نموده و عالم گرداند و اعتراض‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 61

 كه بر فرض اينكه خضر نبى بوده باشد، موسى رسول اولوا العزم مقامش بالاتر از نبىّ است چگونه جايز است علم نبى بالاتر از علم رسول باشد، جواب داده شده به اينكه آن علمى كه بايستى رسول داناتر از همه باشد آن علم باحكام شريعت و اداء تكليف است كه نسبت بآن موسى (ع) عالم‏تر از خضر بوده، لكن علمى كه بخضر عنايت شده آن علم بباطن امور و اصلاح بعضى از مفاسد و امورى بود غير از اداى تكليف و ارشاد بطريق عبوديت كه در آن وقت مخصوص بموسى (ع) بوده. خلاصه از آيات چنين برميآيد كه موسى (ع) در احكام شريعت و تكاليف افضل از خضر بوده و خضر از جهت علوم باطن و اصلاح مفاسد عالم‏تر از موسى بشمار ميرفته و با هم منافى نيست.

قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً، وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً ظاهرا آنچه را خضر مأمور گرديده بود بر انجام آن در ظاهر شريعت خلاف مينمود زيرا كه موسى (ع) صاحب شريعت بود و خضر صاحب طريقت، موسى مأمور بظاهر احكام بود و خضر مأمور باصلاحات امور باطنى و چون خضر (ع) بفراست دانست كه موسى طاقت تحمل آن را ندارد اين بود كه خضر به (انّ) ثقيله و (لن) كه براى نفى ابدى ميآورند مؤكدا گفت اى موسى تو هرگز قدرت و طاقت ندارى با من باشى يعنى با عمليات من صبر نمايى و چگونه توانى صبر و خوددارى نمايى بر چيزى كه بظاهر خلاف شريعت مينمايد و از حكمت باطن آن كه مأمور بر انجام آن ميباشم خبرى ندارى.

قالَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً، قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْ‏ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً موسى (ع) با خضر (ع) قرارداد نمود كه تابع او گردد و بر آنچه ميكند صبر نمايد و هيچ اعتراضى بر او نكند لكن بردبارى خود را معلّق بر مشيّت گردانيد زيرا ميدانست صبر بر آنچه خلاف شريعت مينمايد سخت است و گفت اگر خدا خواست تحمل ميكنم و در آنچه ميكنى تسليم تو ميگردم و مخالفت                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 62

 امر تو را نميكنم خضر (ع) با او شرط نمود كه اگر خواهى با من مصاحبت نمايى بايستى تابع من گردى و از آنچه ميكنم سؤال نكنى تا وقتى كه خودم تو را از اسرار و رموز آن آگاه نمايم.

فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً جمله (فانطلقا) متفرّع بر آيه بالا است، موسى (ع) با خضر (ع) روان شدند تا بدريا رسيدند و در كشتى سوار شدند، از ظاهر آيه چنين بر ميآيد كه موسى يوشع رفيق خود را در كشتى نبرده بود خضر بتيرى يا ميخ يا چيز ديگر كشتى را سوراخ نمود بطورى كه ممكن بود آب در آن وارد گردد چون اين عمل خلاف شرع مينمود و موسى بر حكمت آن اطلاعى نداشت همان طورى كه خضر از اوّل گفته بود موسى در خود طاقت تحمّل آن را نيافت بخضر اعتراض نمود، لام (لتغرق) براى غايت است و گفت آيا كشتى را سوراخ كردى تا آنكه اهلش را بغرق هلاك گردانى، معلوم است وقتى كشتى سوراخ شد آب داخل كشتى ميشود و مردم غرق ميگردند و اين عمل بسيار منكر مينمايد.

قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً خضر عليه السّلام گفت آيا نگفتم كه تو هرگز توانا نميباشى كه با من صبر كنى يعنى بر آنچه ميكنم از آن عمليّاتى كه تو اسرار آنها را نميدانى و مخالف شريعت است صبر و خوددارى نمايى.

قالَ لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً موسى عليه السّلام در مقام عذرخواهى برآمد و گفت مرا بر آنچه فراموش كردم يا ترك كردم مؤاخذه مفرما و بر من سخت مگير، شايد مقصودش اين بوده كه من آنچه را كه بر خلاف ميبينم بى‏طاقت ميشوم و در آن حال معاهده‏اى كه با تو نموده‏ام فراموش ميكنم نبايد بر من سخت‏گيرى كنى.
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 63

 فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ پس از آن موسى با خضر از كشتى پياده شدند و با هم روان گرديدند تا بجايى رسيدند پسر كوچكى را ديدند خضر بدون تأمل آن طفل را كشت و اينكه آيا بچه وسيله بود با كارد يا خنجر يا سنگ يا طور ديگر او را بقتل رسانيده معلوم نيست و چون اين عمل هم خلاف ظاهر اسلام و هم خلاف انصاف بنظر ميآيد موسى (ع) طاقت نياورد و برآشفت و گفت آيا كشتى يك نفس پاكيزه بى‏گناهى را بدون قصاص يعنى بدون اينكه كسى را كشته باشد، و نظر بكلمه (بغير نفس) كه قصاص براى طفل نيست زيرا بر فرض اينكه طفل كسى را كشته باشد بقصاص او را نبايد كشت اين است كه بعضى گفته‏اند غلامى را كه خضر كشت شايد صغير نبوده زيرا كه غلام بر پسر جوان گفته ميشود.

لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً با (لام) تأكيد و (قد) تحقيقى موسى (ع) كلام را مؤكّد ميگرداند كه تو بكار منكر قبيحى عمل نمودى، اشاره به اينكه طفل بى‏گناهى را كشتن بدترين كارهاى قبيح است و قبح اين عمل قتل بمراتب بدتر از سوراخ كردن كشتى بنظر ميآيد زيرا اگر چه آن عمل اوّل كه سوراخ كردن كشتى بود عمل منكرى مينمود لكن كشتن بى‏گناهى بدون سبب بدتر از آن است.

قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً خضر (ع) همان سخن اوّل را تكرار ميكند و بموسى عتاب مينمايد كه مگر نگفتم كه تو هرگز توانا نيستى كه بر كارهاى من صبر نمايى و بر من اعتراض ننمايى.

قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً موسى با خضر شرط كرد كه اگر مرتبه ديگر از عمليات تو سؤال نمودم يعنى بر تو اعتراض كردم مصاحبت با من را ترك نما و در اين ترك معذورى زيرا خودم نتوانستم صبر نمايم و بآن شرط اول كه سؤال نكنم و اعتراض ننمايم عمل ننمودم
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 64

 فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما أَهْلَها فَأَبَوْا أَنْ يُضَيِّفُوهُما فَوَجَدا فِيها جِداراً يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ الخ موسى و خضر پس از اين شرط و قرار داد كه ديگر موسى از كارهاى خضر سؤال نكند و اگر سؤالى نمود مصاحبتشان قطع گردد با هم روان شدند رسيدند بدهى و چون گرسنه بودند از اهل آن ده طعام طلبيدند و آنها حاضر نشدند بآنان غذايى بدهند و از نبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم روايت شده كه فرموده اگر موسى عليه السّلام خوددارى نموده بود و سؤال نميكرد بهزار امر عجيبى از كارهاى خضر دانا ميگرديد و آن قريه‏اى كه وارد شدند انطاكيه بوده، و بقولى اهل ايله و بقول ديگر قريه‏اى بود بر ساحل دريا كه آن را ناصره ميناميدند، و نيز از رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم است كه اهل آن قريه لئام و پست ترين اهل دهها بودند كه نه غريب را مهمانى ميكردند و نه حق (ابن السبيل) را ميشناختند. (طبرسى) خلاصه وقتى كه موسى و خضر بآن ده رسيدند ديوارى ديدند (يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ) بر وزن (ينفعل) كه براى مطاوعه ميآورند، و بقولى بر وزن (افعلّ) مثل احمر. ديدند ديوارى را كه در شرف افتادن است خضر مشغول شد بساختن آن ديوار كه نيفتد باز موسى طاقت نياورد و گفت اگر ميخواستى بر اين اجرتى ميگرفتى تا بآن طعام ميگرفتيم و سدّ جوع مينموديم.

قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً خضر بموسى گفت بنا بر قراردادى كه با من كردى كه اگر باز سؤال كردم مصاحبت را قطع نمائيم بموجب آن شرط اين جداييست بين من و تو بايستى از هم جدا گرديم و بزودى خبردار ميكنم تو را بتأويل و بحكمت آنچه را كه توانا نبودى بر آن صبر بنمايى.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 65

 [سوره الكهف (18): آيات 79 تا 91]

أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً (79) وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً (80) فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً (81) وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً (82) وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً (83)

إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ سَبَباً (84) فَأَتْبَعَ سَبَباً (85) حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً (86) قالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلى‏ رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذاباً نُكْراً (87) وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنى‏ وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا يُسْراً (88)

ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً (89) حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى‏ قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً (90) كَذلِكَ وَ قَدْ أَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً (91)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 66

 (ترجمه)

خضر گفت امّا آن كشتى را كه سوراخ كردم مال فقرايى بود كه در دريا كار ميكردند و در پيش راه آنها پادشاهى بود كه كشتيها را بغصب ميگرفت خواستم او را معيوب كنم (كه آن را نگيرد) (79)

و امّا آن پسرى را كه كشتم پدر و مادر او مؤمن بودند ترسيديم كه كفر و طغيان او بآنها برسد (80)

اين بود كه خواستيم پروردگار آنها عوض بدهد بآنها اولادى بهتر از او از حيث پاكيزگى اخلاق و صالح‏تر از جهت مهربانى با والدين (81)

و امّا ديوارى كه (بنا نمودم) مال دو يتيم بود در آن شهر و در زير آن گنجى مدفون گرديده و پدر آن دو يتيم مرد صالحى بود و پروردگار تو اراده كرد كه آن دو يتيم بزرگ شوند و گنجشان را بيرون آورند بخششى از طرف پروردگار تو و من بامر خودم چنين نكردم بلكه بامر خدا كردم و اين بود حكمت آن چيزى كه تو نتوانستى بر آن صبر بنمايى (82)

 (اى محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلّم) از تو از ذى القرنين سؤال ميكنند بگو بزودى براى شما حكايتى از او بيان ميكنم (83)

همانا ما او را در زمين تمكّن داديم و سبب هر چيزى را باو عطاء نموديم (84)

و او رشته آن را پيروى نمود (85)

تا وقتى كه بمحلّ غروب شمس رسيد خورشيد را يافت كه در چشمه آب گرمى فرو ميرود و در آنجا جماعتى را يافت و ما گفتيم اى ذى القرنين در باره اينها يا بقهر و غضب يا بلطف و نيكى عمل نما (86)

ذو القرنين گفت كسى كه ستم نمود بزودى او را عذاب ميكنم و پس از آنكه بسوى پروردگارش برميگردد بكيفر عملش عذاب سخت‏تر باو خواهد رسيد (87)

و امّا كسى كه ايمان آورد و عمل نيكو نمود براى او پاداش نيكو مهيّا گرديده و بزودى براى او مى‏گوييم امر آسانى را (88)

پس از آن ذى القرنين با همان وسائل حركت كرد (89)

تا بمحلّ طلوع شمس رسيد و يافت جماعتى را كه براى آنها جز تابش آفتاب ستر و پرده‏اى قرار نداده بوديم (90)

اين چنين كرد اسكندر و ما بآنچه نزد او بود احاطه داريم و با خبر ميباشيم (91).

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 67

توضيح آيات‏

أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ لِمَساكِينَ يَعْمَلُونَ فِي الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً پس از سؤال سوّم بنا بر شرطى كه شده بود كه موسى (ع) بخضر (ع) گفت اگر مرتبه ديگر سؤال كردم همراهى با من را ترك نما خضر گفت بزودى خبردار ميكنم تو را بتأويل و تفسير آنچه را كه طاقت تحمل آن را نياوردى.

امّا كشتى كه سوراخ كردم مال فقرايى بود كه در دريا عمل ميكردند و از اين راه تأمين معاش مينمودند و جلو راه آنها پادشاه جائرى بود كه تمام كشتيها را ميگرفت (وراء) بمعنى (امام) مثل قوله تعالى (وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ) و (مِنْ وَرائِهِمْ جَهَنَّمُ) در سوره جاثيه آيه 9، و بقولى بمعنى پشت سر است كه طريق برگشتن آنها بسوى او است و فعلا آن فقراء از آن خبرى ندارند و خضر بالهام خبر داشت اين بود كه بامر الهى مأمور گرديد كه آن كشتى را معيوب گرداند زيرا كه آن پادشاه كشتيهاى بى‏عيب را غصب مينمود وقتى ديد آن كشتى سوراخ است دست از آن برميدارد و متعرّض آن نميگردد.

وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً خضر عليه السّلام گفت آن پسر را بامر حق تعالى كشتم براى اينكه پدر و مادر او مؤمن بودند و دانستم كه اگر آن پسر بماند بطغيان و كفرش بپدر و مادر ضرر ميرساند مگر اينكه در طغيان و كفر با او سازگار گردند.

و بقولى خضر (ع) گفت ترسيدم آن پسر پدر و مادر خود را وادار بر طغيان و كفر نمايد و با آنها طورى عمل نمايد كه نتوانند منعش نمايند و بر آنان گناه حمل گردد.

 (فخشينا) كلام خضر است زيرا كه نسبت ترس و خشيت بر خداى تعالى روا نيست.                        

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 68

 فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَيْراً مِنْهُ زَكاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً خضر عليه السّلام گفت چون بعلم لدنّى دانستم كه آن پسر اگر بماند بسبب طغيان و كفرش نسبت بآنها طغيان و كفر ايجاب مينمايد اين بود كه اراده كردم او را بكشم تا اينكه خداوند بعوض او بآنها اولادى بدهد كه هم پاك و بى‏آلايش باشد و هم بر پدر و مادر مهربانى كند.

در منهج از ابن عباس روايت ميكند كه خداوند بپدر و مادر آن پسر دخترى داد كه بر پدر و مادر مهربان بود و پيمبرى با او ازدواج نمود و از نسل او هفتاد پيغمبر بوجود آمد. (پايان) از اينجا معلوم ميشود كه بازاء هر ناملائمى كه بر شخص مؤمن نيكوكار وارد ميگردد عوض خيرى يا در دنيا يا در آخرت بلكه هم در دنيا و هم در آخرت تفضلا بوى كرامت مينمايد.

وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً امّا حكايت ديوار و سرّ او چنين است كه آن ديوار مال دو بچه يتيم بود كه گفته‏اند يكى بنام احرم و ديگرى بنام حريم كه آنها در همان قريه‏اند و زير آن ديوار گنجى مخفى است و نزديك بود ديوار خراب شود و آن گنج ظاهر گردد و مال آن دو بچه يتيم سرقت شود و چون پدر آنان مرد صالحى بنام كاشح بود خواستم ديوار ساخته شود و آن گنج محفوظ بماند.

فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي پس خواست پروردگار تو كه آن دو يتيم كبير شوند و گنج خود را بيرون آورند (أَنْ يَبْلُغا أَشُدَّهُما) متعلق باراده ميباشد.

خلاصه خضر گفت اى موسى من اين كارها را از پيش خود و بميل خود نكردم، پروردگار تو از روى رحمت و شفقت اراده نمود كه اين گنج محفوظ بماند
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 69

 تا وقتى كه آن دو يتيم بحدّ رشد برسند و گنجشان را بيرون بياورند، از اينجا معلوم ميشود كه مال حلال را خداوند هميشه حفظ مينمايد تا بصاحبش برساند.

ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً (ذلك) اشاره بهر سه عملى است كه خضر انجام داد و با اينكه قبلا با موسى شرط نموده بود كه از او سؤال ننمايد تا اينكه بعدا اسرارش را بيان نمايد با اين حال موسى طاقت نياورد و پس از هر عملى كه بظاهر خلاف شرع مينمود با او مجادله نمود تا بالاخره جدايى بينشان ايجاب نمود و خضر در حال جدايى با موسى گفت اين هايى كه گفتم تأويل و تفسير آن اعمالى است كه انجام دادم و تو طاقت تحمّل آن را نياوردى.

داستان ذو القرنين‏

 (توضيح) ذو القرنين همان اسكندر ابن فيلقوس است (فيلقوس از اهل ماكيدونيه) مقدونيّه است از سلاطين عظام بوده و بشجاعت معروف است از اين جهت بين اعراب بقوچ و شاخ او تشبيه شده و بلقب ذو القرنين ياد شده است.

بى‏خبران از علم و تاريخ در باره لفظ ذو القرنين سخنان خرافى و ترهات گفته‏اند كه قابل ذكر نيستند و بين اعراب غير از اسكندر اشخاص ديگرى نيز بلقب ذو القرنين ياد شده‏اند، از جمله از جماعت بنى همدان وجيه الدوله بلقب ذو القرنين ياد شده، در سال چهار صد و چهارده هجرى از طرف (الظاهر بامر اللَّه) خليفه فاطمى والى اسكندريّه شد در تاريخ چهار صد و بيست و هشت هجرى وفات يافت، همين اسكندر كبير بنا بخبرى كه خداى تعالى در قرآن شريف داده مشرق و مغرب زمين را مالك شد، ملك مصر را از جماعت فارس گرفته داريوش (داراى) كبير را بقتل رسانيد و در مملكت مصر كنار دريا شهر اسكندريّه را بناء نهاد شهرهاى ديگرى بناء كرد از جمله تفليس پايتخت قفقاز را او بناء نمود.

نقشه شهر اسكندريّه را بدست خويش ترسيم نمود امّا اتمام عمل آن را بمهندس معروف آن زمان بنام (بنوكرانس) محوّل نمود عمر كمى در دنيا كرد
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 70

 ولى فتوحات زيادى نمود هنر و شجاعتش بمقامى رسيده است كه قصّه او لايق ذكر در قرآن شريف شده است، ده سال در دنيا سلطنت كرد و بأكثر معموره فاتح شد در تاريخ 332 قبل از مسيح و يا 954 سال قبل از هجرت بتخت سلطنت جلوس نمود و بعد از فتوحات زياد در سال 323 قبل از مسيح و يا 945 سال قبل از هجرت در سن 33 سالگى وفات يافت، جسد او را در اسكندريه دفن نموده‏اند جماعت قريش از يهوديان احوال اسكندر را ياد گرفته بودند و از رسول خدا (ص) سؤال كردند خداوند تعالى ضمن آيات كريمه قصه اسكندر را بيان مينمايد.

 (تفسير مير محمد كريم) وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً براى ايضاح بيان شيخ طبرسى را ترجمه مينمايم (عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ) يعنى از خبر او و داستان او نه شخص او، و در باره او اختلاف است.

مجاهد و عبد اللَّه عمر گفته‏اند او پيمبر فرستاده شده بود و خدا زمين را بدست او فتح نمود. و بقول ديگر او پادشاه عادلى بود. و از على بن ابى طالب عليه السّلام روايت شده او بنده صالحى بود كه خدا را دوست ميداشت و خدا او را دوست ميداشت و دوستى خود را بخدا محكم نمود و خداوند هم دوستى او را محكم گردانيد.

اسكندر چون قومش را امر نمود بتقوى اللَّه با شمشير بيك طرف سرش زدند پس از آن مدتى كه خدا ميخواست از آنان غائب گرديد باز آمد بسوى قومش و آنها را بايمان بخدا دعوت نمود باز بطرف ديگر سرش زدند، اين است معنى دو شاخ او، پس از اين بيان حضرت امير عليه السّلام فرمود (و فيكم مثله) يعنى در شما هم مثل او هست و مقصود خودش بود كه با شمشير بفرق مباركش زدند.

و در تسميه اسكندر بذى القرنين گفتار ديگرى هم هست يكى اينكه به دو طرف سرش دو گيس بافته بود، ديگر در طرف سرش دو برآمده‏گى داشت كه در زير عمامه‏اش مستور بود، ديگر آنكه بدو قطر زمين از مشرق و مغرب رسيد

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 71

 و مستولى گرديد، و ديگر اسكندر در خواب ديد كه بخورشيد نزديك شده و خواب خود را براى قومش گفت اين بود كه او را ذى القرنين گفتند، و بقول ديگر در حيات او دو قرن از مردم منقرض شدند و او زنده بود، و ديگر از طرف پدر و مادر او از اشراف بود و اسم او اسكندر بود و شهر اسكندريه را او بناء نمود (مجمع البيان) إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ سَبَباً فَأَتْبَعَ سَبَباً خداى تعالى برسولش خبر ميدهد كه حقيقة ما ذو القرنين را در زمين تمكّن و قدرت داديم و براى انجام دادن هر يك از مقاصد و عمليّاتش در ملك او سببى قرار داديم كه بمقصودش برسد وقتى اراده كرد بطرف مغرب برود اسباب آن را در كف اختيار او نهاديم و بمقصودش نائل گرديد و بمغرب زمين رسيد همين طور وقتى اراده طرف مشرق را نمود اسباب رسيدن آن را مهيّا گردانيديم.

حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً (حتّى) دلالت دارد بر فعل مقدّر و در معنى (فسار) يعنى سير كرد تا اينكه بجاى فرو رفتن خورشيد رسيد و مقصود آخر معموره در طرف مغرب است همين كه اسكندر در افريقا كنار درياى محيط در هنگام غروب آفتاب دقّت كرد چنين بنظرش رسيد كه خورشيد داخل چشمه گل‏آلوده‏اى غروب نمود نه اينكه واقعا چنين باشد بلكه بنظر اينطور نمودار ميگرديد زيرا كه براى طلوع و غروب محلّى در زمين نيست بلكه بظاهر گرديدن خورشيد در افق مشرق روز پديد ميگردد و بپنهان شدن او در طرف مغرب شب تاريك نمودار ميگردد و در انتهاى مغرب زمين جماعتى از مشركين را پيدا نمود.

قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً خداى تعالى برسولش خبر ميدهد كه وقتى كه ذو القرنين بطرف مغرب رسيد و برخورد بجماعت مشركين نمود باو گفتم اى ذا القرنين اختيار در كف اقتدار تو نهادم يا اينكه آنان را عذاب و شكنجه نما يا با آنها نيكى نما و آنها را بطريق
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 72

 حق هدايت گردان.

از اينجا ميتوان پى برد كه ذو القرنين پيمبر بوده كه در باره ارشاد مورد خطاب و دستور ميگردد، و شايد پيغمبر نبود كه بوحى و بتوسط رسول ظاهر مأمور گردد بلكه بطريق الهام بقلبش خطور نموده.

قالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلى‏ رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذاباً نُكْراً ذو القرنين پس از آنكه اختيار در كف اختيار او نهاده شد در پاسخ عرض ميكند الهى كسى از اين جماعت كه بكفر و شرك و مخالفت عمل نمود و ارشاد نيافت در همين زودى او را مجازات مينمايم بقتل و اعدام تا اينكه پس از مرگ برگردد بسوى پروردگارش و او را بعذاب سخت‏ترى شكنجه نمايد.

وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنى‏ وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا يُسْراً در مقابل ستمكاران كه بارشاد عقل و دعوت پيمبران مبتلا بپاداش و عذاب دنيا و آخرت ميگردند كسانى كه ايمان آوردند و عمل نيكو نمودند براى آنها پاداش نيكو آماده شده و بزودى مى‏گوييم براى او از طرف خود امر آسانى را، ظاهرا مقصود اين است كه كسانى كه ايمان آوردند و بنايشان بر نيكوكارى است ديگر بر چنين كسى سخت نميگيريم و كار او را آسان ميگردانيم و هر گاه عمل بدى نمود و توبه كرد گذشت ميكنيم.

ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً، حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى‏ قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً (مطلع) بفتح لام و كسرها مصدر است، و رسيدن بمحلّ طلوع شمس مراد است.

پس از آنكه ذو القرنين سير نمود و عمليّات خود را در طرف مغرب زمين و آنچه مأمور بآن گرديده بود انجام داد رو بطرف مشرق آورد و اسباب وصول بمقصد و رسيدن بمشرق يعنى طرف طلوع آفتاب براى او ميسر گرديد گويند روان گرديد تا آنكه بصحرايى رسيد از طرف شرقى ديد خورشيد طلوع ميكند
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 73

 بر قوم صحرانشين كه جز آفتاب براى آنان پوششى نبود يعنى لباسى نداشتند و نيز مسكن و جاى آرامگاهى براى آنها نبود و بر روى خاك زندگانى مينمودند و اينكه فرموده ما قرار نداديم بغير آفتاب براى آنان ستر و پوششى اشاره است به اينكه چنين فهم و دانشى بآنها نداديم كه براى خود لباس و منزلى تهيّه نمايند كَذلِكَ وَ قَدْ أَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً ظاهرا (كذلك) اشاره باوصاف آن جماعت است (و بماء) موصوله اشاره باحاطه و شمول علم ازلى الهى دارد. و شايد مقصود چنين باشد كه بآنچه ذو القرنين بسير و حركت در مشرق و مغرب زمين بتدريج مطّلع گرديد ما بتمام آنها عالم و بكيفيت و وضعيت آن قبلا باحاطه علمى دانا بوديم.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 74

 [سوره الكهف (18): آيات 92 تا 101]

ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً (92) حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً (93) قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلى‏ أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا (94) قالَ ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً (95) آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذا ساوى‏ بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً (96)

فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً (97) قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا (98) وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً (99) وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً (100) الَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً (101)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 75

 (ترجمه)

 (ذا القرنين) اسباب سفر مهيّا نمود و از طرف مشرق حركت كرد (92)

تا وقتى كه بين دو سدّ رسيد پائين آن دو سدّ جماعتى را ديد كه سخن و كلامى نميفهميدند (93)

گفتند اى ذا القرنين بدرستى كه يأجوج و مأجوج در زمين فساد ميكنند آيا (حاضرى) كه براى تو خرجى فراهم كنيم بر اينكه بين ما و بين آنها سدّى بناء كنى (94)

ذا القرنين گفت آنچه را كه پروردگار من بمن تمكّن داده بهتر است شما بقوّت (و عمل) خودتان مرا كمك نمائيد تا اينكه قرار بدهم بين شما و آنها حائلى (95)

قطعه‏هاى آهن را بياوريد (و بين دو كوه بريزيد) تا وقتى كه با دو كوه مساوى گرديد (آن وقت) گفت در آن نفخه‏اى بدميد تا وقتى كه آهن‏ها مثل آتش گردد و گفت مس گداخته را روى آهن بريزيد (96)

پس آنها ديگر قدرت نداشتند از آن كوه بالا آيند و نه اينكه آن را سوراخ گردانند (97)

ذا القرنين گفت اين رحمتى است از پروردگار من و وقتى وعده پروردگار من آمد قرار ميدهد اين سدّ را خورد و پراكنده و وعده پروردگار من حقّ است (98)

و در آن روز وا ميگذاريم بعضى از آنها را مضطرب و ممزوج بيكديگر و نفخه صور دميده ميشود پس آنها را جمع ميكنيم با هم (جمعا) يعنى تماما (99)

و در آن روز (قيامت) جهنّم را بر كافرين عرضه ميكنيم (100)

آن كافرانى كه چشمهاى آنها از ذكر من (خدا) در پرده است و آنان چنين هستند كه قدرت بر استماع كلام حقّ ندارند (101).

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 76

توضيح آيات‏

ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً، حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ (سدّ) بمعنى حاجز و مانع است و (سدّين) تثنيه است و مراد آن دو كوه است كه اسكندر ميان آن دو كوه را سدّ بست. و (ردم) بمعنى سدّ و حاجز است مثل اينكه گفته ميشود (ردم فلان موضع كذا يردمه ردما) ذو القرنين از طرف مشرق منصرف گرديد و بتوسط اسباب و وسائلى كه در اختيار داشت روان گرديد تا اينكه رسيد بين دو كوهى كه يأجوج و مأجوج پشت آن كوه بودند.

وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا ذو القرنين در آنجا جماعتى را ديد كه سخن غير خودشان را نفهميدند و نيز احدى كلام آنها را نمى‏فهميد و قوله تعالى كه فرموده لا يَكادُونَ الخ يعنى بعض اشياء از آنها فهميده ميشد لكن بمشقّت اين است كه خداى تعالى از آنها حكايت ميكند كه آنها گفته‏اند:

قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ ممكن است گفته شود خداى تعالى زبان آنها را بذو القرنين فهمانده باشد همان طورى كه منطق طير را بسليمان فهمانيد، و بقولى مترجمى داشتند كه او بذو القرنين گفت يأجوج و مأجوج در زمين فساد ميكنند از پشت كوه ميآيند و چهار پايان ما را ميكشند و گوشت آنها را ميخورند، و بقولى آنها در فصل ربيع بيرون ميآيند و گياهى نه تر و نه خشك باقى نميگذارند گياه‏هاى تر را ميخورند و خشكها را با خود ميبرند.

و حذيفه گفته كه از رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله و سلّم سؤال نمودم از يأجوج و مأجوج فرمود (آنان سه صنفند صنفى مثال (الارز) گفتم يا رسول اللَّه (ص) الارز چيست فرمود درخت بلندى است در شام بنام (الارز) و صنفى از آنها طول و عرضشان                        

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 77

 مساوى است، و نيز از نبى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم در وصف آنها روايت شده كه احدى از آنها نمى‏ميرد مگر اينكه مى‏بيند هزار پسر از نسلش كه حمل اسلحه جنگى كرده‏اند و بقولى آنها دو صنفند بعضى در بلندى قامت افراط نموده كه بسيار بلندند. و بعضى در كوتاهى قامت كه بسيار كوتاهند. (طبرسى) فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلى‏ أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا الخ (خرجا) دو طور قرائت شده (خرجا و خراجا) مثل نولا و نوالا، آن جماعت بذو القرنين گفتند آيا حاضر ميباشى كه ما مئونه و آنچه خرج ساختمان و مزد آن ميشود براى تو حاضر كنيم و تو سدّى بين ما و يأجوج و مأجوج بناء كنى كه از شرّ آنان در امان باشيم ذو القرنين در پاسخ آنها گفته آنچه را كه پروردگار من بمن تمكّن داده از كثرت مال و استعداد و قوّت در عمل بهتر است از آنچه نزد شما است چون (خير) با تنوين بدون اضافه شمول دارد.

ظاهرا مقصودش چنين بوده كه آنچه بمن عطاء شده بهتر از هر چيزى است كه نزد شما است و از آنچه براى خراج بذل نمائيد و بمن بدهيد.

فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً، آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذا ساوى‏ بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ ذو القرنين گويد من محتاج بمال و خرج كشيدن سد نيستم شما بقوّت و صنعت و نيروى مردى خود مرا كمك نمائيد تا اينكه بين شما و آنها (ردمى) حاجزى قرار دهم و بياوريد پاره‏هاى آهن و بعد مس گداخته و بقدرى بين آن دو كوه بريزيد تا بين آن دو كوه پر گردد و مساوى با آن دو كوه بشود و در آن آتش بريزيد و نفخه بدميد تا آنكه آهن مثل آتش گردد.

اسكندر آهن را ذوب نمود پس از آن امر كرد مس بياوريد روى آهن بريزم و آهن و مس را داخل هم ذوب كرد و باين طور ديوار را محكم گردانيد و چون آن ديوار بسيار بلند و صاف و املس بود ديگر يأجوج و مأجوج نتوانستند بالا آيند يا آن را سوراخ گردانند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 78

 قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي اسكندر عمل سدّ را از خود سلب نموده و نسبت برحمت خدا ميدهد اشاره به اينكه (العبد و ما فى يده كان لمولاه) هر قوّت و قدرت و عمل نيكى كه در عالم واقع ميگردد از پرتو فيض و رحمت بى‏پايان جواد مطلق ظهور و بروز نموده.

فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا از آنجايى كه مشيّت الهى چنين اقتضاء نموده كه در اين عالم طبيعت هيچ چيز پايدار نماند و آنچه پديد ميگردد و لو آنكه در منتهى درجه استحكام بنظر آيد فناءپذير و غير ثابت خواهد بود اين است كه سدّ اسكندر با آن محكم كارى و لو مدّتى باقى ميماند لكن بالاخره وقتى كه آن مدّت معيّن فرا رسيد بقدرت الهى آن را مندك و خورد و متفرّق ميگرداند.

وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً بسيارى از مفسرين گفته‏اند كه شكافته شدن سدّ يكى از آثار آخر الزمان و وقوع قيامت است، و بقولى آن سدّ در قيامت شكافته ميگردد و بعضى از موجودات موج در بعض ديگر ميزنند و در صور نفخه‏اى دميده ميشود و تمام خلق اوّلين و آخرين در صحراى قيامت جمع ميگردند.

و گفته‏اند ذو القرنين پس از ساختن سدّ و تسخير مردمان آن نواحى در زمين سير مينمود و ولايات را مفتوح ميگردانيد و تسخير ميكرد و اهل آن را بيكتاپرستى دعوت مينمود تا بمحلّى رسيد ديد مردمان آنجا همه نيكو سيرت با عدل و داد و همه متّفق الكلمه و با هم متّحد در طريق حق ميباشند و از كيد شيطانى مبرّا هستند، و ديد درهاى منزلهاى آنها باز است و قبرهاى آنان درب خانه‏هاى آنها ساخته شده ذو القرنين تعجب نمود و گفت من در شرق و غرب عالم گذر نمودم و هيچ جماعتى را مثل شما نديدم مرا خبر دهيد چرا قبرهاى شما بر درب خانه‏هاى شما ساخته شده گفتند چنين كرديم تا مرگ را فراموش نكنيم گفت چرا خانه‏هاى شما درب ندارد گفتند دزد در ميان ما نيست، پرسيد چرا
 مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 79

 امير و حاكم نداريد گفتند ما خود امير نفس خوديم و كارى نميكنيم كه محتاج بحاكم گرديم، گفت چرا در ميان شما درويش و گدا نيست گفتند براى اينست كه حقّ هيچ كسى را بر خود روا نميداريم گفت چگونه است كه عمر شما دراز است گفتند براى اينست كه بناء كار ما بر اطاعت و طاعت و امتثال حضرت عزّت است پرسيد چرا هرگز نمى‏خنديد گفتند از گناه خود ميترسيم و پيوسته استغفار مينمائيم گفت چرا غمگين نمى‏باشيد گفتند زيرا كه دل بر بلاء نهاده‏ايم و خود را بر قضاء الهى تسليم كرده‏ايم گفت پدران شما هم بر همين آئين بودند گفتند اين روش از پدران خود فرا گرفته‏ايم زيرا كه آنها بر درويشان رحم ميكردند و با محتاجان مواسات مينمودند و بهر كس كه در باره آنها بدى ميكرد در عوض نيكى ميكردند و حفظ امانت مينمودند و نماز ميكردند و وفاء بعهد مينمودند خلاصه هميشه كار آنها و بناء آنان بر اصلاح بود. (منهج الصادقين) وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً خداى سبحان خبر ميدهد كه پس از آنكه صور دميده شد و مردگان همگى با هم در صحراى قيامت جمع گرديدند آن وقت جهنّم بر كفار عرضه ميشود يعنى آنان در معرض دوزخ واقع ميگردند و اينكه (عرضنا) را بصيغه ماضى آورده با اينكه قيامت پس از اين عالم واقع ميگردد چنانچه بسيارى از اوضاع قيامت را در آيات قرآنى بصيغه ماضى كه دلالت بر گذشته دارد آورده بچند وجه ميتوان توجيه نمود.

ميشود گفت آن طورى كه مفسرين گفته‏اند چون امر قيامت محقق الوقوع است گويا هميشه واقع است، و ممكن است گفته شود كه چون در قيامت زمانى تصوّر ندارد كه گذشته و آينده در آن ملحوظ گردد و زمان مخصوص بعالم دنيا است اين است كه گويا فعلا واقع است.

و بوجه ديگر گوئيم چون تمام عوالم و تمام موجودات از گذشته و آينده در علم حضورى الهى موجودند و در آن مرتبه تمام ازمنه آنى مينمايد و تمام
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 80

 امكنه نقطه‏اى جلوه دارد يعنى در آن مرتبه علميّه حق تعالى گذشته و آينده يكى است اين است كه امور قيامت را واقع شده و بصيغه ماضى آورده.

 (و اللَّه العالم) الَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً در مقام بيان حال كافرينى كه جهنّم بر آنها عرضه ميشود بر آمده و آنان را معرّفى مينمايد كه آنها كسانى ميباشند كه پرده غفلت چشمهاى آنها را از ذكر حق تعالى كه شايد مقصود قرآن باشد پوشانيده كه در آيات قرآنى نظر نميكنند تا حقّانيت آن را بچشم دل مشاهده نمايند و نيز آنان قدرت بر استماع و شنيدن آيات وعد و وعيد آن ندارند.

و شايد مقصود از (ذكرى) نظر و فكر باشد كه كافرين كسانى مى‏باشند كه پرده غفلت و منيّت قلب آنها را پوشانيده و نميگذارد در آيات تكوينى و تشريعى نظر كنند و بگوش دل آيات الهى را بشنوند و بر طبق آن عمل نمايند و ايمان بياورند.

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 81

 [سوره الكهف (18): آيات 102 تا 110]

أَ فَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنْ يَتَّخِذُوا عِبادِي مِنْ دُونِي أَوْلِياءَ إِنَّا أَعْتَدْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ نُزُلاً (102) قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً (103) الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (104) أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً (105) ذلِكَ جَزاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِما كَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ رُسُلِي هُزُواً (106)

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً (107) خالِدِينَ فِيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً (108) قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً (109) قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (110)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 82

 (ترجمه)

آيا كسانى كه كافر شدند گمان كردند اينكه بنده‏گان من را (مثل عيسى و عزير و ملائكه) بخدايى ميگيرند براى آنها فائده‏اى دارد نه چنين است بدرستى كه ما جهنّم را آماده گردانيديم براى كافرين كه منزلگاه آنها باشد (102)

اى محمد (صلى اللَّه عليه و آله و سلّم) بگو آيا ميخواهيد شما را خبردار كنم بعمل زيانكارترين مردم (103)

آنها كسانى ميباشند كه سعى و كوشش آنها در حيات دنيا بخطاء رفته در حالى كه گمان ميكنند كه كارهاى نيكى انجام ميدهند (104)

آنها كسانى ميباشند كه بآيات پروردگارشان و لقاء او كافر گرديدند و چنين كسانى اعمالشان حبط ميگردد و در روز قيامت براى اعمالشان وزنى و قيمتى نخواهد بود (105)

اين است كه پاداش آنها جهنّم است بسبب آنكه كافر شدند و آيات و رسولان مرا بهزؤ و مسخره گرفتند (106)

بدرستى كسانى كه ايمان آوردند و اعمال نيكو انجام دادند براى آنها بهشت فردوس آماده شده كه محل نزول و منزلگاه آنها است (107)

در حالى كه در آن بهشت جاويدانند و طلب نميكنند رفتن از آن بهشتها را بمكان ديگر (108)

اى (رسول اكرم ص) بگو اگر دريا مركّب گردد براى (نوشتن) كلمات پروردگار من دريا تمام ميگردد پيش از اينكه كلمات پروردگار من تمام گردد و لو اينكه باز بمثل آن دريا مدد بدهيم (109)

بگو اين است و جز اين نيست كه من بشرى ميباشم مثل شما بسوى من وحى گرديده شده كه اله شما يكى است و كسى كه اميدوار بلقاء پروردگارش باشد بايستى عمل نيكو بنمايد و احدى را بعبادت پروردگارش شريك نياورد (110)

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 83

توضيح آيات‏

أَ فَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنْ يَتَّخِذُوا عِبادِي مِنْ دُونِي أَوْلِياءَ إِنَّا أَعْتَدْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ نُزُلًا اين آيه و آيات بعد متفرع بر آيات بالا است و بهمزه استفهامى در مقام انكار برآمده كه آنهايى كه توحيد خدا را انكار كردند و بنده‏گان مرا مثل عيسى و عزير و ملائكه را معبودهاى خود گرفتند گمان كردند آن معبودها آنها را يارى ميكنند و عذاب را از آنان دفع مينمايند نه چنين است، بعضى در معنى آيه اينطور گفته‏اند آيا كسانى كه كافر شدند و غير از من خدايانى گرفتند من براى آنها غضب نميكنم و آنان را عقوبت نمى‏نمايم براى اينكه خدايانشان بندگان مقرّب من بودند حاشا نه چنين است بلكه ما براى اين كفار و غير آنها از كفار ديگر جهنم را مهيّا گردانيديم.

 (نزل) چيزى را گويند كه براى مهمان مهيّا ميكنند و معنى آيه چنين ميشود: ما جهنم را براى كافر مهيا نموده‏ايم همان طورى كه براى مهمان تشريفاتى مهيا مينمايند، و در مقابل آن در جاى ديگر راجع بمؤمنين فرموده فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوى‏ نُزُلًا قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا، الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ) صفت است براى (اخسرين) و ممكن است استيناف باشد و مبتداء (هم) خبر مبتداء محذوف است يعنى آيا خبردار كنم شما را بزيان كارترين مردم آنان كسانى ميباشند كه در اعمالشان بجاى اينكه از آن نفع ببرند خسران ميبرند و گمان ميكنند كار نيكى انجام داده‏اند.

 (الذين) موصوله عموم دارد و شامل ميگردد تمام كسانى را كه برأى و سليقه خود اعمالى ميكنند و بعقل ناقص خود گمان ميكنند عمل نيكى انجام
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 84

 داده‏اند، مصداق كامل اين اشخاص آنهايى ميباشند كه يا موجودات پست مثل بتها و سنگها را عبادت ميكنند يا موجودات شريف مثل ملائكه يا عيسى عليه السّلام را بگمان اينكه آنها شفيع آنها باشند يا غير آنها از كسانى كه عمل آنها مطابق دستور الهى و فرموده رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلّم انجام نگرفته مثل رهبانان و آنهايى كه بر خلاف قانون شرع رياضات و اعمال شاقّه بر خود تحمل مينمايند بگمان اينكه نفس و طبيعت خود را سركوب نموده و راه باطن بر آنها مكشوف ميگردد و ديگر ندانسته‏اند كه روح و بدن مرتبط بيكديگر ميباشند و نسبت نزديك بهم دارند چنانچه حكماء گفته‏اند (روح سالم در بدن سالم است) اگر قواى طبيعى تحليل رفت و بدن ضعيف و عليل گرديد عوض اينكه روح قوى گردد ضعيف و ناتوان ميگردد و قوّت صعود بمبادى عاليه براى او ميسّر نميگردد بلكه قواى شيطانى و تخيّلات وهميّه بر وى چيره ميگردد و هر گاه آدم مرتاضى كه بغير قانون شرع رياضت كشيده خبرى بدهد آن بالقاء شيطانى است نه رحمانى و تمام اينها در اشتباهند و بخدعه نفس و شيطان گرفتار گرديده‏اند زيرا ندانسته‏اند كه آنچه سعادت بشر و خوشبختى او بآن تأمين ميشود در خلال آيات قرآنى مندرج است اگر خواهى روح حقيقت و سعادت دنيا و آخرت بر تو تأمين گردد و خوشبخت‏ترين مردم دنيا باشى اين كتاب مقدّس آسمانى (قرآن) را در پيش روى خود بگذار و بروش پيشواى دين قدم پشت قدم آنها بگذار و بدستور و روش آن بزرگواران عمل بنما تا فيروزى و فضيلت نصيب تو گردد.

الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً در وصف و عمل زيانكاران است و اشاره به اينكه زيان‏كاران كه سرمايه عمر خودشان را در كارى كه بفرمان عقل و دستور شرع نبوده تلف نموده‏اند آنان در همين حيات دنيا سعى و كوشش آنها گم شده يعنى اعمالشان فانى و مثمر ثمر نخواهد گرديد و آنان باغواء شيطانى و بگمان فاسد خود چنين پندارند كه اعمال خوبى انجام داده‏اند.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 85

 براى توضيح بيان بعضى از مفسرين را كه در معنى خسران گفته ترجمه مينمايم چنين گويد.

انسان در حيات دنياى خود مرادى ندارد مگر سعى و كوشش براى تحصيل سعادت خود و غير از اين وى را همّى و مرادى نيست اگر بر طريق حق رهسپار گرديد و بكمال و حقّ سعادت خود رسيد او رستگار گرديده و اگر در راه خطاء رفت در حالى كه علم بخطاء خود ندارد چنين كس خسران نموده لكن براى وى اميد نجات هست و هر گاه راه سعادت را اشتباه كرد و غير حقّ در نظرش جلوه نمود و در خطاء خود ثابت ماند چنين ميگردد كه هر وقت علائمى و لائحه‏اى از حق تعالى بر او ظاهر ميگردد از آن اعراض مينمايد آن وقت او از آن كسانى مى‏گردد كه خسران و زيانكارى وى زيادتر و اميدى براى سعى و كوشش آن نيست زيرا كه چنين كسى در اعمال خود ضرر و خسرانى برده كه اميدى براى جبران آن باقى نيست و طمعى باقى نمانده كه روزى بسعادت خود برگردد و اين است معنى قوله تعالى الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (تفسير الميزان) أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً (اولئك) اشاره بآيه بالا و صفت دوم آن كسانى است كه در اعمالشان ضرر برده‏اند كه ضرر برده‏گان كسانى ميباشند كه بآيات پروردگارشان كافر گرديدند آيات اعمّ از آيات تكوينى آفاقى و تدوينى تشريعى است، و كفر بمعنى پوشانيدن است يعنى صفت ديگر از اوصاف خسران برده‏گان اين است كه اينها آيات تكوينى الهى و تدوينى تشريعى را ميپوشانند و نظر تدبّر در آنها ندارند تا آنكه پس بحقيقت آن ببرند و از طريق آثار مؤثّر را بنگرند و آيات تشريعى قرآنى را بنگرند و بناى كار و عمل خود را تطبيق بآن نمايند تا اينكه از عمر خود نتيجه نيكو ببرند و بهره‏مند گردند و سعادت و خوشبختى كامل نصيب آنها

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 86

 گردد و چنين مردمانى كه در بيراهه سير نمودند و از طريق حق و حقيقت منصرف گرديدند اعمال آنان حبط ميگردد يعنى اگر بظاهر اعمال خوبى مينمودند در اثر كفر اعمال آنان تباه و بى‏ثمر گرديده و ديگر در قيامت وزنى و سنجشى براى اعمال آنها نيست يعنى اعمال آنها در قيامت (كأن لم يكن) ميگردد و بباد فناء خواهد رفت.

ذلِكَ جَزاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِما كَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ رُسُلِي هُزُواً (ذلك) از اسماء اشاره و مبتداء است و (جزاؤهم) خبر مبتداء و ظاهرا اشاره بحبط اعمال كفار است كه چون كفر آنان بآيات پروردگار سبب حبط اعمالشان ميگردد و ديگر در قيامت وزنى براى اعمال آنها نيست تا استحقاق پاداش نيك داشته باشند و كفر بآيات الهى و سخريه نمودن بانبياء و سفراء الهى آتش جهنّم را شعله‏ور ميگرداند اين است كه پاداش و جزاى كفر آنها جهنم را ايجاب ميگرداند.

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا در مقابل كفار كه از عمرشان خسران و زيان بردند و اعمالشان حبط گرديده و جايگاه آنان جهنّم است كسانى كه بآيات الهى ايمان آوردند و اعمال نيكو نمودند محل نزول و ورودشان بهشت فردوس خواهد بود. از (نزلا) چنين استفاده ميتوان نمود كه بهشت فردوس پيش‏كشى و پيش‏قدمى مؤمنين نيكوكار است و جايگاه آنها بالاتر از آنست.

فردوس چنانچه مفسّرين تفسير نموده‏اند محل اعلاى بهشتى است و (جنّات) را بصيغه جمع آورده نه مفرد شايد اشاره بعظمت و شمول بهشت فردوس است، و بهشت فردوس بهشتى است مشتمل بر چندين بوستان كه منطوى بر تمام نعمتهاى بهشتى است از اشجار و ميوه‏جات و گلها و رياحين و انهار و باقى نعمتها از جسمانى و روحانى قوله تعالى در وصف بهشت و نعمتهاى آن فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 87

 و بروايت عبادة بن صامت از رسول اكرم صلى اللَّه عليه و آله و سلّم است كه فرموده بهشت صد درجه دارد فاصله ما بين هر درجه‏اى مثل فاصله بين آسمان و زمين است:

درجه بالاى همه فردوس است كه نهرهاى چهارگانه بهشت از آن منفجر ميشود پس وقتى از خدا سؤال نموديد فردوس را از خداى تعالى بطلبيد (مجمع البيان) آرى انسان مادامى كه در اين لباس طبيعى است ممكن نيست بتواند بدرستى نعمتهاى بهشتى را و همچنين عذابهاى جهنّمى را تصوّر نمايد اين است كه نعمتها را از جنس مألوفات و محفوظات دنيوى معرّفى نموده تا اينكه بتوانيم تصوّرى از آن داشته باشيم، و نيز عذابهاى جهنّمى را از اغلال و نيران و باقى موذيات آن را تشبيه بموذيات و عذابهاى دنيوى نموده و گر نه عذاب دوزخ فوق آن است كه بتوانيم تصوّر نمائيم.

اشتباه نشود نميگويم از جنس آتش و آب حميم و اغلال و غير آن نيست مقصودم اين است كه چون عالم قيامت عالم حقيقت است كه هر چيزى بحقيقت خود ظاهر ميگردد آتش است لكن حقيقت آتش، ببين چگونه آتش‏هاى دنيا بزودى منتفى و خاموش ميگردد و آتش دوزخ چنانچه از آيات معلوم ميشود على الدوام بر حرارت آن افزوده ميگردد، و ميتوان گفت تمام آتش‏هاى دنيا يك پرتوى است از شراره آن و چنين است نعمتهاى بهشتى، تمام نعمتهاى دنيا يك نمونه مختصرى است از آن نعمتهاى كذايى كه بمؤمنين با تقوى وعده داده شده كه انتهاء ندارد و على الدوام بر حسن و زيبايى آن افزوده ميگردد، و در وصف آن فرموده (نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه بخاطر احدى خطور نموده) خالِدِينَ فِيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلًا آيه شاهد بر توجيه بالا است كه در اوصاف فائزين ببهشت فردوس فرموده اهل آن هميشه در آن بهشت جاويدانند و طلب تغيير و تحوّلى براى آنها نخواهد بود نعمتهاى دنيوى در معرض تغيير و تحويل و فناء و زوال است لكن نعمتهاى بهشتى دائمى است و فناءپذير نميباشد.                       
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 88

 قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً الف و لام (البحر) جنس است و شامل ميگردد تمام درياها را چه آنهايى كه موجودند يا ممكن است موجود گردند، و مقصود از (مداد) جنس آن چيزى است كه بآن كلمات نوشته و ضبط ميگردد، و (كلمات) جمع كلمه است و كلمه بر جمله و مفرد هر دو اطلاق ميگردد مثل قوله تعالى خطاب باهل كتاب يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ سوره آل عمران آيه 64.

و كلمه و كلام وضع شده براى ارائه و نشان دادن (ما فى الضمير) متكلّم كه انسان بتوسط كلام نشان ميدهد بمخاطب و مراد خود را ميفهماند.

و چون اين مبارك آيه پس از آيات بيان قدرت است كه در قصص و داستانهاى اين سوره است مثل حكايت اصحاب كهف و موسى عليه السّلام و خضر عليه السّلام و ذو القرنين كه هر يك از آثار غريبى از عالم خلقتند شايد در اين آيه ميخواهد تذكّر بدهد كه گمان نشود كه آثار فيض و رحمت الهى محدود بحدّى است همان طورى كه علمش و رحمتش غير متناهى است آثار فيض و رحمت او نيز انتهاء ندارد اگر درختها قلم شود و درياها مركّب گردد در آثار فيض و رحمت او را بنويسند تمام شدنى نيست و لو آنكه درياى ديگرى بوى اضافه گردد، در آيه ديگر وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ سوره لقمان آيه 26، اگر هفت درياى ديگر بوى اضافه شود كلمات خدا نفوذ و تمام شدنى ندارد.

اكثر مفسرين آيه را حمل بر علم و حكمت الهى نموده‏اند لكن بقرينه مقام و اينكه كلام فعل متكلّم و نماينده صفات و اخلاق و مراتب باطنى او است و كلام و كلمه مظهر و نماينده متكلّم است و موجودات و مخلوقات نيز نماينده وجود و صفات جلال و جمال الهى ميباشند كه ما راهى براى شناسايى حق تعالى
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 89

 نداريم مگر همين آثار.

از اينجا معلوم ميشود كه ميتوان گفت مقصود از كلمه همين آثار مخلوقاتند و از اينجا است كه مسيح عليه السّلام را (كلمة اللَّه) ناميده و نيز آيات قرآن را كلام اللَّه ميناميم و قوله تعالى وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى‏ عَلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا سوره اعراف آيه 133 كه شايد مقصود از كتاب تورات باشد.

اين آيات و غير از اينها دلالت واضح دارد بر اينكه همين طورى كه علم و قدرت و حكمت و فضل الهى غير متناهى است آثار وجود او كه در ممكنات ظهور و بروز دارد آن هم غير متناهى است حدّ يقف ندارد و محدود بحدى نيست، و شايد آيات اشاره باين باشد كه گمان نكنيد كه عوالم و مخلوقات و آثار صنع الهى محدود بهمين عالمى است كه شما مينگريد چنين نيست عوالم از عالم مجردات و ماديات و طبيعيات بقدرى است كه نميتوان بشمار آورد و اخبار زياد از معصومين (ع) رسيده كه دلالت بر سعه عوالم دارد، در بعضى روايات است كه گمان نكنيد كه عالم منحصر بعالم شما باشد چندين هزار عوالم ديگرى است مثل اين عالم شما.

و كشفيّات جديد نيز سعه و غير متناهى بودن عالم خلقت را نشان ميدهد و دانشمندانى كه عمر خود را در كشف عوالم و موجودات مادّى صرف نموده‏اند اعتراف بعجز خود مينمايند و اظهار ميكنند كه پس از تحمّل زحمات و مشقّات بسيارى كه در فهم تعداد عوالم ماديات و عدد كرات و طبقات زمين نموده‏اند هنوز بعشرى از اعشار آن پى نبرده‏اند.

آرى موجودات ترشّحى است از منبع فيض ازلى و نمونه‏اى است از آثار صفات لاهوتى نه انتهاء دارد و نه محدود بحدّى است (رحمتش نامتناهى كرمش بى‏پايان) قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ از بعض مفسرين است كه در اين آيه تمام مراتب اصول ديانت را جمع
مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 90

 نموده: توحيد، نبوّت، معاد.

توحيد قوله تعالى أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ نبوّت بدلالت قوله تعالى قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَيَّ و معاد قوله تعالى فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً (تفسير الميزان) بعضى گفته‏اند اين آيه جواب گفتار كفار است كه از روى طعن و استهزاء ميگفتند (ما لهذا الرسول يأكل الطعام و يمشى فى الاسواق) اين چه رسولى است كه مثل ما غذا ميخورد و در بازارها راه ميرود، اين بود كه خداى تعالى بپيمبرش خطاب مينمايد كه باينها بگو من نيز بشرى هستم مثل شما كه در تمام لوازم بشريّت مانند باقى افراد ميباشم و امتياز من از شما بهمين است كه من از طريق وحى عالم گرديدم كه اله شما و تمام موجودات يكى است و در الوهيّت و حقيقت واحد است و شريك و نظير و مثل و مانندى ندارد بذات بى‏زوال خود مى‏آفريند و به اراده سرمدى و ازلى خود ممكنات را از نيستى بهستى و از عدم بوجود آورده و بغناى ذاتى صمدانيت خود همه را روزى ميدهد و بقدرى كه حكمت الهيش اقتضاء نموده موجودات را نگاه ميدارد حيات و ممات هر دو بدست قدرت او است خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ او هم علّت موجده اشياء است و هم علت مبقيه موجودات است در نظام آفرينش اراده احدى مدخليت ندارد.

وحى و الهام در حقيقت و معنى يكى است هر دو القاء معنى بقلب است و ظاهرا فرق بين آن دو اينست كه رسول ملك وحى را بچشم مى‏بيند و صداى او را مى‏شنود و در الهام چنين نيست اين است كه وحى را برسول اختصاص داده‏اند و اولياء را بالهام فقط و رسول هم داراى الهام است و هم متخصص بوحى و نيز رسول مأمور بابلاغ است و ولىّ مأمور نيست.

فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً آيه راه اميدى بر مؤمنين باز ميكند، كسى كه آرزوى لقاء رحمت الهى را در دل مى‏پروراند بايستى در دو عمل جدّيت بسيار نمايد يكى در عمل صالح‏

مخزن العرفان در تفسير قرآن، ج‏8، ص: 91

 يعنى عملى كه لايق پيشگاه قرب جوار احديت باشد، و ديگر در خلوص كه موحّد باشد و در عمل كسى را با خدا شريك نياورد.

آرى براى انسان راهى بسوى حق تعالى نيست مگر همين ايمان كاملى كه توأم با عمل صالح و خلوص نيّت باشد، كسى ممكن است برحمت الهى نزديك گردد كه بتمام معنى موحّد باشد. توحيد در مقام ذات، توحيد در مقام صفات، توحيد در مقام افعال، توحيد در مقام عبادت. اگر چنين خلوصى براى كسى ميسّر گرديد البته كامياب خواهد شد.